X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 4 آذر‌ماه سال 1388
قهوه

در اوج گیجی و خستگی بی خوابی های دو شب پیش شکر را در فنجان قهوه گرم حل میکنم. 

خواب٬ بی اعتنا به چشمان بسته و التماس من قصد هم آغوشی ندارد. گاهی هم که آرام و با احتیاط نزدیکم میشود میشنوم که میگوید اه اه دهانت بوی قهوه میدهد و دوباره از کنارم میگریزد.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119730


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها