| |
| یکشنبه 29 آذر ماه سال 1388 |
| فیت |
ران٬ پهلو٬ بازو٬ کمر و حتی کف پایم هم درد میکند. بعد از 2 سال تکانی به بدن خود دادم. همه پیچ و مهره هایش شل شد.
|
|
| |
| شنبه 28 آذر ماه سال 1388 |
| صبح |
| خواب خواب و باز هم خواب. وقتی هوا ابریست و مجبور به سحرخیزی هم نیستی خواب غنیمتی است برای بیداری شبانه. |
|
| |
| چهارشنبه 25 آذر ماه سال 1388 |
| دلیل |
با نصفی از دوستانم قهرم و با نصف دیگر هم ارتباطی ندارم. دنبال دوست جدید می گردم تا بعدا کسی باشد برای قهر کردن یا قطع رابطه. |
|
| |
| سه شنبه 24 آذر ماه سال 1388 |
| زنده |
کام دل از هیچکس نگرفتم نمی گیرم و شاید هم نخواهم گرفت. زندگی سراب بسیار دارد. تشنگی درد مشترک است. زنده بودن٬ به امید همین سرابهاست تا آنگاه که تشنه آن را ترک کنم. عاشقی تاریخ مصرف ندارد چون از همان اوّل فاسد بوده و هر کس خورده مریض و مبتلا شده است. تا بالا نیاورده حالش خوب نشده است. شاید هم شرابی باشد که مستت می کند. شب شراب نیرزد به بامداد خمار. باز به دنبال سرابی دیگر... |
|
| |
| دوشنبه 23 آذر ماه سال 1388 |
| خمیازه |
بچه داری سخت است امّا با بچه ای که فکر می کند بزرگ شده سختتر. |
|
| |
| شنبه 21 آذر ماه سال 1388 |
| راه |
در انتخاب مسیر آزاد هستی اما در ادامه آن نه. یک خروجی اشتباه٬ ورودی درد سر سازی می شود. کسی چه می داند شاید راه همان بوده. |
|
| |
| چهارشنبه 18 آذر ماه سال 1388 |
| دیشب |
از آن شبهای فک زدن بود دیشب. من هم با آن کلیشه هایی که آدم را موجه با فکر و اینتلکچو آل نشان می دهد حسابی خودم را خسته کردم. ساعت 10 شب در عالم خواب بودم.
|
|
| |
| دوشنبه 16 آذر ماه سال 1388 |
| آذر اهورایی |
10 سال پیش در چنین روزی از تریبون سالن اجتماعات دانشکده این جملات دکتر شریعتی را شنیدم: "آذرمان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای "نیکسون" قربانی کردند!
این سه یار دبستانی که هنوز مدرسه را ترک نگفته اند، هنوز از تحصیلشان
فراغت نیافته اند، نخواستند - همچون دیگران - کوپن نانی بگیرند و از پشت
میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن
سال، چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند، اما این سه تن
ماندند تا هر که را میآید، بیاموزند، هرکه را میرود، سفارش کنند. آنها
هرگز نمیروند، همیشه خواهند ماند، آنها "شهید" ند. این "سه قطره خون" که
بر چهره ی دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. کاشکی میتوانستم این سه
آذر اهورائی را با تن خاکستر شده ام بپوشانم، تا در این سموم که میوزد،
نفسرند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم " و تا به امروز هر وقت به "آذر اهورایی" میرسم گلویم فشرده میشود و چشمانم خیس.
|
|
| |
| یکشنبه 15 آذر ماه سال 1388 |
| عید |
هر چقدر بزرگتر میشوم کمتر شبیه آدم بزرگها میشوم. مناسبتهایی که بی معنی تر میشوند شاید هم تازه معنا پیدا میکنند. |
|
| |
| شنبه 14 آذر ماه سال 1388 |
| خلوت |
تجربه یک روز تابستانی در پاییز تهران لذت بخش است. کاش همه مدارس تهران هر روز تعطیل باشند.
|
|