X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 14 مهر‌ماه سال 1387
افق

 بعد از ظهر پنجشنبه. در دلم آشوب بود. با حسرت به دیوارها و اتاقم نگاه میکردم. دلم راضی به گذشت زمان نمی شد. میخواستم بروم و روی تختم راحت بخوابم و فردا لنگ ظهر از خواب بیدار شوم.   

صبح جمعه شده بود و خواب آلودگی و خستگی یک پرواز نه چندان راحت در همه تنم بود. هنوز گیج و منگ بودم. نفهمیده بودم که هزاران کیلومتر دور شده ام. نفهمیده بودم که همه چیز را پشت سر گذاشته ام. یادم رفت گریه کنم. یادم رفت که برای آخرین بار کنارش بنشینم تا به فرودگاه برسیم. 

 اینجا همه چیز آشنای غریب است. با خود خاطرات گذشته را دارد امّا در خود هیچ ندارد. دلم این بار نشکسته است. تکّه شده است.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119726


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها