X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 2 مهر‌ماه سال 1386
عطش

در بزرگی خود بچه میشویم و کودکانه به بازی مشغولیم. بچه که بودم خانه های کاغذی و چوبی با برجهای عظیم که چیزی جز مکعب مستطیل های بلند کاغذی با نقاشی پنجره بر آن نبود می ساختم. آنها را کنار هم می چیدم تا منظره یک شهر مدرن را نمایان کند. زیبا و محصور کننده در چشم یک کودک. بعد کبریتی برمیداشتم و هو هو کنان نقش هواپیمایی را داشتم که آتش بر سر شهر می ریخت و آن زیبایی در کام حریق می سوخت. چه لذتی میبردم از سوزاندن آن و از زبانه های آتشی که در چشمان خیره ام لانه میکرد.

 بزرگ نشده ام. هنوز هم آن کبریت را دارم تا بر ساخته هایم آتش بریزم شاید چون آن نور خیره کننده را میخواهم ببینم یا شاید لذت هواپیمایی که از آن بالا برتری دارد بر آن پایین.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119728


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها