داستانک
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 31 شهریور‌ماه سال 1386
وسعت آسمان

خیلی وقت است که به آسمان نگاه نکرده ام. روزها از سیلی گرم آفتاب نگاهم را از آسمان می دزدم و شبها میل صعود در سربالایی های زمین را دارم تا از بالا به چراغهای زرد و سفید نگاه کنم و درخشش این نورهای مصنوعی مرا محصور کند که آری من اینجا در بلندی هستم. باز آسمان و ستاره هایش فراموش میشوند.

 سرم را بالا گرفتم آنقدر بالا که دیگر زمین را نبینم آنقدر که چشمانم پر از ستاره شود و قرص ماه در وسط آن انگشت گذارد و  شهابی  وسعت آسمان را درنوردد. همه یک صدا با هم گفتند که ما این بالاییم و تو آن پایین. تو مثل یک نقطه بر روی منحنی نزولی یک تابع٬ فقط گاهی در مینیممهای خود جابجا میشوی. بیچاره نمیدانی که در تابعی قرار گرفته ای که تو را بالا و پایین میبرد تا به مینیمم مطلقت برساند.

 آسمان هم خودخواه بود به وسعت آسمان و من هم.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119784


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها