X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1385
حس گرم

چرا تنهایت گذاشته ام؟ هنوز هم تو خلوتکده دل من هستی. به سراغت آمده‌ام هر زمان که شکوِه داشته‌ام و هر زمان که خواسته‌ام بگویم که  من چقدر خوبم و دیگران چه اندازه بد. هر زمان که خواسته‌ام پیروزی یا شکستم را بر جایی حک کنم. از ترسهایم برایت گفته‌ام و از آدمها برایت داستان نوشته‌ام.این روزها غرق درهمان جریانم. همان جریان که باقایق یا بی‌قایق بر آن سوارم. می‌دانم که به ساحلم می‌افکند.

زمستانم را به یاد داری؟ و آن آتش لب سوز که دودش دلم را سیاه کرد؟ پاییز را برایت نوشتم که برگهای طلاییش مرا فریفت و نمی‌دانستم که برگ بر درخت نمی‌ماند و لگد مال می‌شود. حال می‌بینم این زمستانم را با آن سیاهی و لگد کوب شده... نگاه کن٬ امّا برف می‌بارد.دانه دانه٬ نرم نرم٬ آرام آرام با این زمین سخت و سیاه مبارزه می‌کند؛ذوب میشود٬دلش را می‌شکافد و آنقدر سماجت می‌کند که زمین سرانجام تن بر سیپیدیش میدهد.نبردی آرام با تیرگی و آنگاه پیروزی با سپیدیست.

خنک شده‌ای و بی‌حس از حضور سرما. یادت می‌آید که گفتم: اینجا چقدر گرم است؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119772


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها