X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1385
دید در شب

۱- بیش از یک هفته به این دنیای معجزه مجازی دسترسی نداشتم. سفرنامه این سفر را قبلا نوشته ام و گفته‌ام که: روز را با نقاب و قابی به شب می رسانم و شب به خلوت اندیشه‌هایم میروم و نجوا با دل خود می کنم. اینها هیچکدام داستان این سفر نیست.

۲- داستان این سفر دیدن دورانی از زندگی گذشته‌ام در کسی هم سن و سال آن روزهایم بود. باورها و تصوراتم٬ تضادهایی که هنوز جدی نبود٬ شناخت آرام از محیط بیرون٬ اوّلین برخوردها٬ دیدن نخستین تفاوتها٬ همه و همه را چون آینه‌ای تمام قد در او دیدم. هنوز غرق در همان چیزهایی بود که به او گفته بودند امّا اندیشه‌ای عمیقتر از آنچه انجام می‌داد داشت.روزهای محرم و عزاست . عزایی که هیچگاه در کودکی و نوجوانی نفهمیدمش و آنقدر می دانم که شبی بود برای بیرون رفتن از خانه و دیدن چلچراغ و یا اسبهایی که آذین بسته به خیابان می آمدند. بزرگتر که شدم به یک دوگانگی عمیق رسیدم. زیاد کلنجار نرفتم و خیلی زود رها کردم آنچه به باورم نهاده بودند. حال می بینمش چون آن روزهای بی حواسی و گیجی خود من. امّا این روزها آن روزهای بی خبری نیست و خرده هوشی کافیست تا خود را بازشناسی و وجدان خود را آسوده.

۳- دلتنگم به هر روز صبح که به امید صدایش برمی خیزم و می دانم که باید آن روز را بی‌هیچ صدایی به انجام رسانم. لحظه لحظه این سفر او را درتمام وجود خود داشتم و عصبی از اینکه چرا کنارم نیست. و و و... .

۴- آرامم میکند حس بودنش در همین نزدیکی اگر چه ۱۰ روز است که ندیدمش.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119728


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها