X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 24 دی‌ماه سال 1385
می‌دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد

در بساطِ شلوغ خود متاعی یکتا و گرانبها داشتم که به هر مشتری نشانش ندادم و برچسب قیمت بر آن نزدم تا بهای آن را خود بگویم و به آن کس بفروشم که خود میخواهم. در این بازار مکاره آمدند و رفتند. آن گرانبها را بر خودخواهی هایم عرضه کردم. هر که آمد دستی گرفت و نگاهی کرد. تحسینی نمود و با ناخن خطی بر آن کشید. محکی زد و آخر سر به گوشه ای انداخت و قیمت ندانسته رفت. برش داشتم. آرام آرام غبار و عرقِ دست از آن زدودم.دیگر جلایی نداشت. آن را در کیسه ای انداختم و نگاهش داشتم تا به هیچکس نفروشم. غافل از آنکس که در آن شب سرد دزدیده به خواب زدگی من آمد و به بالاترین قیمت آن یکتا متاع گران را دزدید.

 می‌دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد
کـه دل نازک او مایل افسانـه کیسـت
یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جـبین
د‌‌ُر یکـتای کـه و گوهر یک دانه کیسـت
گـفـتـم آه از دل دیوانه حافـظ بی تو
زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیسـت


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119730


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها