X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 12 دی‌ماه سال 1385
مدرسه

شنبه صبح زود در حالی که کوله پشتی سفر با کیفم را به همراه خود می کشاندم با عجله پله های ساختمان را پایین می رفتم. پسر همسایه نگاهی به من انداخت و در حالی که از او چند قدمی دور شده بودم برگشت و گفت:" امروز مدرسه ها تعطیل است". کمی قدمها را کند کردم و بعد بدون هیچ جوابی به راهم ادامه دادم. از کجا باید می دانست که من 8 سال پیش با مدرسه ها خداحافظی کرده ام.

ولی تو دلم کلی قند آب شد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119737


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها