X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1385
یک تاخیر 4 ساعته

سفری دوباره . یک ساعت در ماشین و حالا من در شهری هستم که 6 سال پیش آن را با بهترین خاطرات 18 و 19 سالگی ترک کردم. در آن قدم می زنم. همان مسیرهای همیشگی را می روم. بازار و مغازه ها را تک تک یادم می آید. روزنامه فروشی که همیشه با هم از آن نشاط،جامعه،توس و... می خریدیم و سر هر ماه هم می پرسیدیم که "پیام امروز دارید؟". بعد هم چند مغازه آن طرفتر یک جای خلوت،  ماءالشعیری می خریدیم و به سمت کوچه های تاریک قدم می زدیم. یادم هست که تا چند ماه اول ماءالشعیرها را نصفه و باتلخی می خوردم امّا بعد آن تلخی را دوست داشتم و به آن مشتاق. یک جور اصالت با هم بودن من و تو بود. یک پاکت تخمه داغ هم با ماءالشعیر می چسبید. بعد هم یک آدامس. آن موقع سیگار نمی کشیدم.

 توی خیابان منتهی به دانشکده قدم می زنم. باد سردی می وزد. آدمهای زیادی از آنجا نمی گذرند. بیهوده به دنبال چهره آشنا در میان رهگذران اندک می گردم. شبهایی بود که مثل امشب غریبانه در این خیابانها قدم می زدم. عاشق تک تک خیابانها و ساختمان خوابگاهمان شده بودم. دوست داشتم الان بروم توی خوابگاه و یک نفر با یک پلاستیک پر آب بکوبد توی سرم و دعوای آب بازی در آن گرما شروع شود. دعوایی که حراست دانشگاه هم از دستمان شاکی شدو نصف روز طول کشید تا آبهای توی راهرو را جمع کردند.

 همان کافی شاپ همیشگی که توی یک بعدازظهر گرم بعد از کلی دنبال بلیط برگشت به خانه این ور و آن ور دویدن با یک آب طالبی خنک همه چیز را از یادت می برد. ولی باز هم غریبی بود در این شهر. امشب هم غریبم امّا با تمام وجود این غریب آشنا را دوست دارم چون خاطرات 2 سال از بهترین سالهای زندگیم را در آن به جا گذاشته ام.

 به دانشگاه راهم ندادند. گفتند برو و روز بیا. یادم آمد که با چه شوق و شادی رفتنم را از این شهرو این دانشگاه به هنگام دانش آموختگی جشن گرفتم و اکنون با چه عشق و حسرتی چشمانم سنگین از اشک می شود به یاد آن روزهای با تو بودن. با تو بودن در این شهر.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119772


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها