X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 19 آذر‌ماه سال 1385
اینک
شک و تردید و احتیاط احوال این روزهای من شده است. دیگر تاب دل به دریا زدن برای این غریق نیست. دل دریایی می خواهد و تنی ورزیده که هر دو را از دست داده ام. امّا وحشتم از ماندن در جزیره تنهاییست که نجات از آن جز با عبور از دریا نیست. باور کن که بازوانم توان ندارند. این بار انرژی میخواهم. نور فانوس را در دور دستها می خواهم که ببینم. بدانم که سرانجام کار، خستگی و پس افتادن به جزیره تنهاییم نیست. راه آسان نمیخواهم امّا همسفر همدل میخواهم. می دانم که به شدت بی اعتماد شده ام امّا:
راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست...... آنجا که جان بسپارند چاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود........ در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
از چشم خود بپرس که مارا که می کشد............. جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119726


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها