X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 11 آذر‌ماه سال 1385
پایانی بر...
دل بستن، امید، انتظار... و چون انتظار به پایان رسد دوباره تنها می شوم. نظاره گر می شوم و به شادی دیگران دلخوش. شاید حکمتی است که همیشه باید ناجی قربانی باشم.
برف سفیدی می بارد بر همه سیاهی های شهر. دل چرکین نمی کنم اگر چه دلی پر دارم مثل این ابرهای ضخیم... مانند هر بار که زمین خورده ام دوباره بر می خیزم، با پایی خسته و مجروح، سست و لنگان راه می پویم. مهم این است که در جا نمانم تا جا نمانم. درد همیشگی نیست اگر چه غم همیشه با انسان است. زخم پاهایم التیام می یابد امّا غم و خاطره زمین خوردن را با خود تا به انتهای راه می برم.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119726


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها