X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 13 آبان‌ماه سال 1385
خردک شرری

یخی سخت در درونم هست.از سرمایی که مدام از این و آن گرفته ام از زمستانی که در دل همه موج میزند. دارم فکر می کنم که ما با همین یخ زدنها بزرگ میشویم. کودکیمان یخ میزند و صداقت و بی کینه گی را در لابلای یخها میگذاریم تا به نوجوانی و جوانی می رسیم. رودی هستیم خروشان که دوباره سرمای اطراف ما را منجمد میکند و بر قطر یخمان می افزاید. اینگونه می شود که هر روز سردتر می شویم و حال نوبت ما می شود که سرما بدهیم. خشک و منجمد باشیم.

مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی - طمع شعله نمی بندم - خردک شرری هست هنوز؟

. آری هست هنوز.امید گرمت می کند. آنچنان که آفتاب بی رمق زمستان بر انبوه برفهای زمین پیروز می شود


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119730


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها