X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1385
کمال
- سوار قصه ما به آخر راه نرسیده بود. امّا حالا کفشهایش بند داشت. زیلویش کف داشت و قاشقش سر. مشکش هم پر از آب بود و در داشت و سوار بر اسبی بود که زین داشت. همه اینها را قصه گو در طول داستان به مرد قصه ما داد. آن جلوتر بعد از آن پیچ راه دیده نمیشد ولی راه هنوز بی انتها بود. باید پیش رفت و دید...

- هر بار که می رسیدم مضطرب بودم و چون می گذشتم خواهش بازگشتنم می ماند

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119728


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها