X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1385
نقص

غیر از خدا هیچکس نبود. یه مردی قصد سفر کرد. یه جفت کفش پوشید که یکیش بند نداشت. یه زیلو برداشت که کف نداشت یه قاشق که سر نداشت یه مشک آب که در نداشت یه قوری که دسته نداشت بعد همه رو گذاشت رو دوشش و سوار اسبی شد که زین نداشت و به راهی رفت که ته نداشت...

این داستان اول داشت آخر نداشت


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119730


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها