X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1385
پنداری تلخ

آن هنگام که دیدمت تازه آن بازی مسخره به انتهای خود میرسید. بازی احمقانه ای بود که همه را پر از سوال و بدبینی کرده بود.  تو تازه آغاز کرده بودی. آغاز برای دیگران و گر نه دفتر ذهن و دفترچه های کاغذیت پر بود از تراوشات نابی که تو آن را تلخ می نامیدی. احساس غریبه یا غریبگی با تو نکردم از همان لحظه اول.تو از تلخیهایت مینوشتی و من فقط شیرینیهایش را می خواندم. آدمها را از نوشته هایشان نمی شناسم انگار نویسنده را جدا از نوشته هایش می دانم.

بازی ها تکرار میشوند و ما گاه تماشگریم و گاه بازیگر. خوب قهرمان و آدم خوب و بد هم میخواهیم. می دانم که اکنون کامت را تلخ کرده اند به هیچ و هیاهویی از دیوانگی دیوانگان. اندوهگین و پر سوال که چرا؟ جوابش شاید کودکی بزرگان کج فهمی عاقلان یا غرض ورزی دوستان باشد امّا هر چه باشد تخلیه عقده های ناگشوده ای است که کم در سرزمینمان نداری. آدمیم با ظرفیت محدود با ناملایمات بسیار آنقدر تو سری خور شده ایم که وقتی توی چت به یکی فحش میدهیم احساس قدرت میکنیم احساس احترام میکنیم احساس تمام چیزهایی که حقمان بوده و ربوده اند. ما نیز به تاراج دیگران میرویم. داروی تلخت به کام همه خوش نماید.

 رها کن به دور انداز چون شیرینی این آدامس دیگر رفته و فقط کامت را تلخ می کند.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119772


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها