X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1384
شود که نو شود؟

منظورم چیزی فراتر از آنچه نوشتم نیست. شاید کمی آن را به زیور ایهام آراستم چون این صفحات مجال و جای حرفهای باز و موشکافانه نیست. برایت خصوصی و واضح در ایمیلی نوشتم آنچه گذشت و آنچه که باید میگفتم البته آن هم با ایجاز و ظرفیت کلمات. دیگر نظر بزرگوارانه تو بود که آن را شایسته جواب ندانستی یا شاید هم بی جواب بر آنچه برایت نوشتم خندیدی یا شاید... بگذریم. گفته بودم که تو را یافتم در آن هنگام شیرین با تو بودن. یادم هست که روزی مهدی نوشت که گم کرده"پیداش نکردم . گم شد . به همین راحتی . رفت . بی خبر . بی خداحافظی ". سر خوردی و آنقدر اتاقم شلوغ بود که دیگر نیافتمت. باز هم کلمات را بازی میدهم میبخشی.


سال نو میشود امّا زخم دل من کهنه میشود. زخم کهنه هم هر بار که سر باز کند دردی صد چندان دارد. دلم را با سبزی گیاهان و گلهای معصوم سر بر آورده در این شهر پر هیاهو مشغول میکنم وبا آن بید مجنونی که هر روز صبح از زیرش می گذرم و جوانه زدن تک تک برگهایش را به چشم دیده ام. امروز کوهها دیده می شوند غبارها هم در سال نو از این شهر رخت بر میبندند. سال نو را به زیباییهایش تبریک می گویم زیباییهایی که خالصانه و خاضعانه نصیب همه میشود.


از بهار بیاموزیم


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119726


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها