X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
پنج‌شنبه 11 اسفند‌ماه سال 1384
قصدم شکواییه از نا مهربانی ها نیست. از نظر او من محکومم و او الهه خوبی و منطق .همه چیز در منطقش توجیه میشود. ما هر دو خانه ای ساختیم بس بزرگ و زیبا از عشق امّا یادمان رفت که پنجره ای رو به هم درست کنیم. پرده را کشیدی و تاریک در خانه نشستی. عزیز من چشمهایم از اشک بسیار شسته شده امّا ندیدم جوری که تو میخواستی. عزیز من همان دیوانه ای بودم که خودت گفتی امّا دیوانگیم راهیچگاه ندیدی. خواستم برای تو باشم امّا... میدانی باید زبان به سزایت گویم تا ناسزاها که به من گفتی از زبانم بشنوی امّا سزایت همان سکوت است که پاسخی بر هر آن چه که گفتیست. بیشتر فکر کن عزیز با منطقت روراست باش من بودم و پاسخ شنیدم که این عشق حتی تو را در کنارش هم نمیگذارد و هر چه هست لق لق زبان است که از آن گوشی پر دارم. عزیز خوش باش که تو من را عاشق کردی تحقیر کردی گریاندی و دست آخر متنفرم کردی. ممنون چون هیچگاه اینگونه نبودم خوش باش و خوش زی ای عزیز

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119726


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها