X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 18 بهمن‌ماه سال 1384
کمی آرام
او دلش گرفته بود. این را اطرافیانش هم امروز فهمیده بودند. چهره های پرسشگر آنها و گاه سوالی از همدیگر که امروز این چش است. او دلش گرفته بود خودش هم نمیخواست که اینطور باشد. داشت کلمات و جملات را در ذهنش حلاجی میکرد. داشت خودش را راضی میکرد. داشت تمرین صبر میکرد. داشت خودش را آرام میکرد. به خود ایمان داشت. به خود و احساسش ایمان داشت. همیشه همه چیز را ساده کرده بود همه چیز را در قالب خودش در آورده بود امّا حالا خودش در قالب خودش نبود. آنچنان شکسته بود که باید امروز را به تمامی دنبال تکه هایش میگشت. مثل جامهای بزرگ شیشه که وقتی میشکنند میلیاردها تکه میشوند. شکسته بود امّا نریخته بود. یا اینکه اینطور میخواست. نه او دلش نگرفته بود بلکه دلش را از او گرفته بودند. حالا مثل کودکی شده بود که زیباترین اسباب بازیش را از او بگیرند و زیر دست و پا لهش کنند. آن هم از کودکی مغرور که هیچوقت اسباب بازیهاش را به کسی نمیداد. حالا بیشتر تنهابود چون دلش هم دیگر با او نبود.
باید کناری بنشینم و چون آن کودک گریه کنم و از خدا بخواهم که با عزیزترین اسباب بازیم مهربانانه تر رفتار کنند

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119772


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها