X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 14 بهمن‌ماه سال 1384
AWZ
با اینکه این دو روز حالم خوب نبود امّا آنقدر هم بد نبود که ندانم دوروبرم چه میگذرد.
اهواز شهری که دوسال تمام در آن بودم با گرمای 48 درجه و شرجی خفه کننده اش آشنا بودم و هم با گلهایی که در زمستان میرویید و سرسبزی بهاری که در زمستان و لختی از بهار داشت. جاده خرمشهر و اطراف آن که هنوز تابلوهایی محل عملیاتهای جنگی را مشخص میکرد مکانهایی که روزگاری نه چندان دور صحنه جنگی خونین و نابرابر بود .خاکی که در آن صدها هزار نفر با خونشان رنگین کردند. درست کنار یکی از فیلدها بقایای یک بیمارستان صحرایی بود. و فقط چند صد متر آن طرفتر ثروت این خاک بیرون می زد. شهر همان طور مثل گذشته بود و مردم آن با همان چهره های آفتاب سوخته و سبزه . بسیاری فارسی را با لهجه عربی حرف می زدند. دوستم می گفت وقتی به شهر میروی و به اهواز و مردمش نگاه میکنی این حس رو داری که مردم این شهر چقدر مظلومند. راست میگفت این را وقتی میفهمی که به ثروت این سرزمین نگاه می کنی و کمتر اثری از آن در اهواز میابی. شهر خاطرات من باز هم می ایم امّا از من نخواه که باتو زندگی کنم

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119726


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها