X
تبلیغات
زولا
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
پنج‌شنبه 13 بهمن‌ماه سال 1384
تاب
شاید الان نبایدبنویسم. ساعت 4 بعد از ظهر فرودگاه بودم فکر اینکه تا 8 شب باید یک جا بنشینم هم سر درد دو روز گذشته ام را بیشتر می کرد دیروز را با دوپینگ دو تا مسکن سر کرده بودم امّا امروز وضع بدتر بود. وقتی وارد سالن شدم دو تا قرص را با هم خوردم امّا فایده نداشت دو تای دیگه ای هم که داشتم خوردم اما نه هنوز بود بدتر هم شده بود دیگه برام تعداد قرصها مهم نبود فقط میخواستم که درد نکشم میخواستم که توی هیاهوی لیست انتظار سرم مثل یک بمب منفجر نشه رفتم و یک بسته قرص دیگه خریدم دو تا دیگه هم خوردم کم کم داشتم گیج میشدم به پرواز 6 نرسیدم حالا خیالم راحت بود که باید تا 8 شب یک گوشه بشینم. گوشی ها رو تو گوشم گذاشتم صداها ضعیف و ضعیفتر شد سرم سبک شده بود چراغهای مهتابی فرودگاه انگار توی هم میرفتند و باز دوباره ردیف به ردیف مرتب میشدند. یک ساعت سیاهی و خواب چشم باز کردم تابلو جلو گیت پرواز من رو اعلام میکرد حالا سرم بهتر بود سر حالتر هم بودم. سعی کردم دوباره بخوابم امّا سردرد سراغم اومد و باز هم...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119780


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها