X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 4 بهمن‌ماه سال 1384
چند چیز ساده
خانمی میانسال ساعت را پرسید" یک تقاضای ساده " هدفون ها را برداشتم که صدایش را بشنوم. کنار من با کمی فاصله روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشسته بود. گفتم ساعت یک ربع به 7 است دوباره گفت لطفا ساعت 7 که شد به من بگید چون باید تلفن بزنم گفتم :حتما "یک قول ساده". دوباره گوشی ها را تو گوشم گذاشتم "فکر اینکه هنوز 15 دقیقه دیگه مونده". 5 دقیقه بعد اتوبوس آمد "شلوغی و صف". به همین سادگی یادم رفت که به او بگم 10 دقیقه دیگه مونده" یک فراموشی ساده". و حالا "یک بی تفاوتی امّا نه ساده".

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119728


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها