X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1384
باز هم برف
باز هم برف این بار باشکوهتر و زیباتر. این بار تعطیلی نبود که سستی و بیحوصلگی من را در خانه به دیدن از پشت شیشه وادارد. از شهرک تا خانه را پیاده آمدم چند جا ایستادم و فقط مبهوت نگاه کردم و چند جا هم روی برفها خوابیدم ابرها خیلی تند پراکنده میشدند انگار که من روی زمین بدون برداشتن گامی داشتم حرکت میکردم. سرمای برف حس را از پاهایم گرفته بود امّا حس میکردم که دیگر روی زمین نخوابیده ام تنم جدا شده بود و با حرکت ابرهای بالای سرم حس پرواز را داشتم. کاش بودی و در کنار هم دراز میکشیدیم در آن زمین یک دست پاک و سفید. برف قطع شد امّا من برف همه درختان راه را روی خود تکاندم. کاش بودی...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119728


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها