X
تبلیغات
زولا
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 28 دی‌ماه سال 1384
دیوونه
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند.
همیشه شور و هوای موسیقی کلاسیک و حرف زدن آن حس و حال دیگری برایم داشت امّا هیچوقت فرصت و امکانی پیدا نکردم که این شکوه را با انبوه سازها روی صحنه ببینم .فضای تالارهای این موسیقی همواره در فیلمها و کلیپهایی که میدیدم فضایی رویایی و با حجم و سکونی عجیب همراه بود. آرزو داشتم که این فضا را تجربه کنم. امشب برای اولین بار در اینجا بودم . تالار وحدت و موسیقی کلاسیک. سوادی از موسیقی ندارم امّا هماهنگی و انبوهی سازها برایم زیبا بود نظم و حرکت سازها مثل منظره ای زیبا که چشم را با هر سو با صدای سازهایش میکشاند. جزء را میدیدی و صدای کل را میشنیدی. امشب من بیشتر نگاه کردم تا اینکه بشنوم.
نه ...امشب احساس هم کردم احساس کسی در کنارم کسی که بودنش را باور نداشتم کسی که در این هارمونی یکنواخت زندگی من سازی ناکوک نبود. آن پایین هم آهنگی سازها بود و این بالا هم آهنگی دلها. آن پایین لمس دستها با تارهای چنگ بود و این بالا لمس دو دست. هر دو آهنگی را مینواختند. امشب 27 دی ماه 84 در شب سرد زمستانی آتشهای سیگار این دو نفر حرارت درونشان را نشان داد. صدای این اکستر دو نفره را شنیدم آوازی خوش که مستم کرد. دیوونه ای عاقل و هوشیار شدم


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119780


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها