X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 5 دی‌ماه سال 1384
جوانمرد
سلام این داستان از من نیست امّا داستان خیلیها میتواند باشد.
مرد با اسبش در بیابانی خشک می تاخت رهگذری دید در کنار جاده افتاده و ناتوان. رهگذر با دیدن مرد سواره چشمانش برقی زد و طلب کمک کرد. مرد از اسب پیاده شد و آبی به سر و صورت رهگذر غریب زد و پرسید به کجا میروی با پای پیاده. رهگذر گفت: به شهری میروم که در این نزدیکیست. مرد گفت: اسب من سرحال و قوی است میتواند که هر دوی ما را به مقصد برساند حالا برخیز و سوار شو. رهگذر غریبه با این حرف بسیار شاد شد و جستی زد و بر اسب نشست مرد خواست که او هم بر پشت اسب بنشیند که با صدای رهگذر اسب شیهه ای کشید و به تاخت رفت مرد که تازه فهمیده بود آن رهگذر خسته و درمانده ای در راه نبوده بلکه راهزنی در راه بوده است با صدای بلند به راهزن گفت: اسبم را بردی امّا این داستان در شهر به کس نگو تا مبادا در راه مانده ای در این بیابان سرگردان بماند و جوانمردی به یاریش نشتابد.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119730


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها