X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 20 آذر‌ماه سال 1384
شکواییه
ترمز نکرد. خط کشی های عابر پیاده را دید و عابری که از آن میگذشت امّا ترمز نکرد. رهگذر دستش را بالا برد که ببین اینجا که تو با شتاب می آیی حریم من و حق من است و باید بیاستی امّا راننده توجه نکرد و همچنان میامد. اخر سر ترمزی کرد آن هم روی حریم رهگذر. این بار حقش پایمال شده بود و رهگذر خود را در خطر جدی دید ضربه ای با دست به ماشین زد. راننده عصبانی از لمس دست عابری که تا همین چند ثانیه پیش او را به نبرد با اتوموبیلش خوانده بود. مکثی کرد با عصبانیت کمربند را باز میکرد. رهگذر آرام بقیه خیابان را طی کرد. مرد به ماشین برگشت.
این است شهر ما. حالا که دود آن را گرفته شاید رنگ واقعیش را بهتر بتوان دید. آنجا که حق کشی به طلبکاری از حق جویی به جوش می آید. راستی ما معنی احترام را میدانیم نه چون دیده ایم که تا داد نزنیم صدایمان شنیده نمیشود.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119726


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها