X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 18 آذر‌ماه سال 1384
قطار
راهروی کوچک قطار صورت سبزه با بینی نسبتا بزرگ امّا زیبا و دوست داشتنی. درست روبروی هم. صحبت میکرد امّا فقط حرکت لبهایش را می دیدم. گرمای حریم صورتش را روی صورتم احساس میکردم. به این فکر میکردم که کاش الان قطار ترمز کند یا به پیچ تندی برسد. آنوقت آن حریم می شکست حتی برای چند ثانیه.
کسی از بین ما گذشت .
با هم به انتهای قطار رفتیم. چرا نمیتوانستم بگویم که دوستت دارم و شیطنت چشمایت مرا محصور خود کرده است. به مقصد رسیدیم و خداحافظی .امّا من به امید دیدار دیگری ...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119730


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها