X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 5 آذر‌ماه سال 1384
جستجو
12 تا 15 سال بیشتر نداشت چهره ای گیرا و جذاب با صورتی سبزه موهایش رو قارچی زده بود و لختی موهاش به رخ میکشید ظاهری که معلوم بود از پسران دوره گرد بود. امّا شور پسرانه و نوجوانیش مانند همه نوجوانهای این شهر بود بی پروا در پیاده جلو دخترانی می ایستاد که با هزار آرایش و روسریهای باز خود را آرسته بودن سلامی میکرد و گیری میداد. شاید بشود گفت کاملا بی ادبانه .همه مسیر اینگونه بود. گاهی با صدای بلند میگفت چرا هیچ کس دوست دختر من نمیشه. بعد نگاهش به ویترین کفاشی جلب میشد کفشها را با دقت و حسرت نگاه میکرد. کاملا آزاد. میشد در او یک رهایی رو دید یک بیخودی. یک دهن کجی به همه اونهایی که با کت و شلوار و یا مانتوهای انچنانی خود رو پوشانده بودند امّا او رها بود. نزدیکش شدم اهسته بهش گفتم تو هم دوست دختر پیدا میکنی هنوز خیلی وقت داری. چیزی نگفت برایش مهم نبود. باز هم رفتم امّا حسادتم ماند

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119726


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها