X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 5 آذر‌ماه سال 1384
آغاز
دستی به شانه ام خورد در اون شلوغی میدون انقلاب به خیال اینکه دستفروشی است برگشتم ,گل سرخی در دستش دیدم که بی مقدمه از من خواست بو کنم با ترس و احتیاط بوییدم امّا به سرعت رفتم امّا نه چرا اینرو پرسید برگشتم سوالم رو پرسیدم امّا جوابی نگرفتم. گفتم این پسر دیوونه است. امّا چهره خندان و نگاه گیرایش من رو بیشتر به وحشت انداخت شلوغی مضطربم میکرد. گذشتم امّا فکرم ماند

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 119726


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها