| |
| جمعه 4 بهمن ماه سال 1387 |
| کودکی |
| امشب کودکی ام را عقب ماشین نشاندم. همانطور آرام نشست.با خود در شهر گرداندمش. بویش کردم همان بوی خاک همیشگی را می داد. به خانه رسیدم دوباره بوییدمش این بار بوی سیگار می داد. |
|
| |
| یکشنبه 14 مهر ماه سال 1387 |
| افق |
بعد از ظهر پنجشنبه. در دلم آشوب بود. با حسرت به دیوارها و اتاقم نگاه میکردم. دلم راضی به گذشت زمان نمی شد. میخواستم بروم و روی تختم راحت بخوابم و فردا لنگ ظهر از خواب بیدار شوم. صبح جمعه شده بود و خواب آلودگی و خستگی یک پرواز نه چندان راحت در همه تنم بود. هنوز گیج و منگ بودم. نفهمیده بودم که هزاران کیلومتر دور شده ام. نفهمیده بودم که همه چیز را پشت سر گذاشته ام. یادم رفت گریه کنم. یادم رفت که برای آخرین بار کنارش بنشینم تا به فرودگاه برسیم. اینجا همه چیز آشنای غریب است. با خود خاطرات گذشته را دارد امّا در خود هیچ ندارد. دلم این بار نشکسته است. تکّه شده است. |
|
| |
| یکشنبه 3 شهریور ماه سال 1387 |
| ترس |
| به شمارش آخرین روزهای هفته رسیدم و دیر نیست که ساعتها و ثانیه ها هم به خط شوند تا به لحظه تغییر برسیم. آنجا که میگویند "ترسی شفاف" شاید همین جاست. میترسم. مناجاتی سراغ دارید؟ |
|
| |
| سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| دو خاطره در یاد |
۱- پاسخی کمی دیر به دعوت پسر قبیله. اولین وبلاگی که خواندم اپسیلون بود البته این بعد از این بود که در رومهای خارجی چت میکردم و تقریبا احساس میکردم که این هم چیزی است که ما در ایران نداریم و باز هم از همان انحرافات اخلاقی غربیهاست. وبلاگ اپسیلون چند لینک داشت که الان به یاد ندارم که چه وبلاگهایی بودند. اون موقع چون از دانشگاه وصل میشدم -هنوز کامپیوتر واسه خونه ها یه چیزی تقریبا لوکس بود تا چه برسد که بخواهی اینترنت گران آن زمان را هم بگیری- برای همین معمولا خیلی کوتاه و با اضطراب مطالب را میخواندم. بیشتر این برایم جالب بود که کسان دیگری هم هستند که احساس مشترکی با من دارند و آنقدر این احساس را باور کرده اند که در موردش مینویسند. بعد از آن تا مدتی فقط خواننده وبلاگها بودم تا اینکه موضوع فیلمها را اتّفاقی پیدا کردم و بهانه ای شد که خودم بنویسم. هیچ حس نوستالژیکی نسبت به هیچ وبلاگی نداشتم و هر وبلاگ را در حال و هوای همان متن و فضای نویسنده میخواندم و میخوانم. احساس میکردم و میکنم که کسی که وقت می گذارد و متنی را برای بقیه به اشتراک میگذارد حتما چیزی بیشتر از آدمهای معمولی دارد و دست کم بیشتر فکر میکند. تا به امروز هم دوستان وبلاگی من بهترین و ماندگارترین دوستانم هستند.
۲- هنوز برایم بودن یک نفر در انتهای آن کوچه مهم است و هنوز به یاد آن قدمهای با هم بودن٬ از ابتدا تا انتهای آن کوچه را با لرزی عجیب طی می کنم. دوره ۱۳۵ هم تمام شد و تو به لحظه شماریت پایان دادی. آزاد از قفس پریدی. امسال تولدت را چطور گرفتی؟ شب تولدت از آن کوچهی چهار متریِ بن بست آرام با یادت گذشتم. |
|
| |
| شنبه 11 اسفند ماه سال 1386 |
| تکراری |
|
گفته بودم که دیگر دنبال زلال چشمه ها نیستم. آب گل آلود هم برای تشنگی کافیست. نور نمیخواهم که کورسویی هم برای رفتن و دیدن کافیست. رنگ آسمان را نمیخواهم تغییر دهم یا بر خاک زمین رنگ دیگری بزنم. از اصالت چیزی نمیدانم که برای من همه چیز اصیل است. یک چیز میخواهم و یک چیز میدانم و آن صداقت است. وجودم هر روز بیشتر از نفرت پر میشود. امّا میدانم که کینه راهی به آن ندارد. به خود واگذارشان میکنم آنان که آتش تنفر را در من شعله ورتر میکنند.
|
|
| |
| چهارشنبه 12 دی ماه سال 1386 |
| جان |
-از جانم چه میخواهی؟
- جانت.
- ولی من که مرده ام. مدتها پیش مرده ام.
- امّا تو سگ جانی٬ هنوز هم جان داری.
- پس هنوز در دنیای مردگان نیستم؟
- نه.
- بیا پس تو هم جان سگی من را بگیر.
- ...
- بیچاره!! چرا بیجان شدی؟ مگر نمیدانستی که برای گرفتن جان مردگان باید اول خودت بمیری؟ تو مثل من سگ جان هم نبودی. |
|
| |
| سه شنبه 6 آذر ماه سال 1386 |
|

|
|
| |
| چهارشنبه 30 آبان ماه سال 1386 |
| خاک |
|
به آسمان نزدیکتریم آنگاه که باران می بارد. دریا را احساس میکنیم وقتی که خیس میشویم. از هر دو فرار میکنیم چون چتر بر سر میگیریم و کفش بر پا میکنیم. میفهمیم که هیچوقت عاشق هیچکدامشان نبودیم. |
|
| |
| جمعه 18 آبان ماه سال 1386 |
| بازی |
آنگاه که به میدان آمدم قوانین بازی را خوب می دانستم. می دانستم که در هر بازی خطا هست. برخورد هست. آسیب دیدگی هست. در انتهای بازی بدنهای کوفته و مجروح هست. باید همه را دید و به جان خرید. باید تا آخرین دقیقه بازی کرد. حتی شاید در وقت اضافه. چون هر بازی یک نتیجه هم دارد. برد یا باخت ؟
خوشحالم که در این بازی نباختم هر چند زخم بسیار خوردم و ناجوانمردانه بازی کردن را دیدم. افسوس ای قهرمان کوچک٬ تاب نیاوردی تا به آخر. بی تابانه به سوی بازی دیگر شتافتی امّا ندانستی که بازی نیمه کاره یعنی باخت. بازنده شدی. برد را به من تقدیم کردی که تا آخر بازی رفتم. میشد این برد را با هم به دست آوریم . من به رختکن میروم تا بعد از تجدید قوا بازی اصلی زندگی خود را آغاز کنم. تو را نمی دانم.
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش |
|
| |
| سه شنبه 8 آبان ماه سال 1386 |
| دندان |
|
داروی بی حسی٬ دندان دردت را فقط چند ساعتی از یادت میبرد امّا تا این عفونت خشک نشود دردت ساکت نمی شود. تقصیر من است که راضی به کشیدن دندانم نشدم. |
|